دیگه تموم شد
عشقم به خدا سپردمت اما بدون یه روز جواب سختی باید بهش پس بدی. قلبمو بدجور شکستی. با همه وجودم بهت دل باختمو خودمو بهت سپردم. بهت همه چی دادم. هیچی باهام کم نداشتی اما به جایی رسید که خوشی زیر دلتو زد. اونقدر واست عادی شدم که دیگه هیچیم به چشمت نمیومد. التماس می کردم بهت نیاز دارم و 1 ساعتم شده با هم باشیم. التماس می کردم حتی حاضرم بیام پیشت بشینم فقط نگات کنم و مزاحمت نمیشم. اما نمیذاشتی. مزاحم کارت و کسب درآمدت بودم. هزار بهونه آوردی تا پامو از کافت بریدی. بعد دیگه کم کم دیدنم نمیومدی. واسم وقت نداشتی. تلفنا و اس ام اس هارو جواب نمیدادی.
دو هفته بعد اینکه باهام به هم زدی واسه تولدت که بهت زنگ زدم گفتی که با دوستات رفتی سفر. بوشهر. چطوره که حالا وقت سفر داری؟ پس فقط واسه من وقت نداشتی؟ فقط عشق من دیگه حالتو به هم میزد؟ دیشب زنگ زدم تولدشو تبریک بگم تا گفت بوشهره پاهام سست شد. همه بدنم می لرزید. انتظار نداشتم اینقدر ازم خسته شده باشه. تا دیشب خودمو قانع کرده بودم که واقعا کار داره
خودمو راضی کردم که اینقدر کاراش زیاده که حق داره از من بگذره تا زندگیشو روبراه کنه اما دیشب.....
خدایا کمکم کن. نمی خوام بشکنم. نمیذارم ببینه که غمگینم. نمی گذارم تا فکر کنه داغونم کرده. از اینکه نقش قربانیو داشته باشم خسته شدم. حالا دیگه وقتشه زندگیمو بسازم. از امروز به بعد نفس جدید می کشم
نمی دونم اگه پیداش کردم چیکار می کنم اما می دونم خیلی خیلی خوشحال میشمو دلم می خواد باهاش حرف بزنم. از اون طرف هم نمی خوام خدایی نکرده امیر ازم ناراحت بشه و جاشو تو قلبم به مهرداد بدم. درسته عاشق مهردادم اما کسی که تو این 1 ساله یار و همراهم بوده امیره. امیر تو بدترین شرایط پشتم بودو همیشه بهم محبت کرد. نمی خوام که حتی بدون اطلاعش اجازه بدم حتی تو دلم کسی جاشو بگیره مگه اینکه خدایی نکرده رابطم باهاش به نتیجه نرسه. اما واقعا دلم واسه عشق اولم تنگ شده. دلم می خواد ببینمشو ببینم هنوز به یادم هست یا نه. ببینم چکار می کنه؟ مریضیش خوب شد یا هنوز درمانش ادامه داره؟ نمی دونم چم شده........
بی قرارم. آروم ندارم. چیزایی تو دلمه که به هیچ کس نمی تونم بگم. می ترسم. می ترسم باز زندگیم به هم بریزه. حتی حرفامو به امیرم نمی تونم بزنم. می ترسن اونقدر ناراحت بشه که از دستش بدم. نمی دونم چیکار کنم!!!!!!!!!!!!
احساس خلا می کنم. حس می کنم کسیو ندارم باهاش حرف بزنم. این مدت یه کم هم بین منو امیر مشکلاتی پیش اومد. یه کم دلخوری. با مامانم رابطم اونقدر خوب و راحت نیست که ازش سوال کنمو باهاش درد و دل کنم. دلم گرفته ...... دارم تلاش می کنم با امیر خوشحال باشمو خوشحالش کنم اما خیلی ازم دلگیره و منم نمی دونم دیگه باید چیکار کنم. آخه هم من حق دارم هم اون. نمی دونم چیکار کنم. از یه طرف این مشکلاتم با امیرو از یه طرفم دلتنگیو انتظارم برای عشق اولم. حتی اگه 30 سالم بگذره من هرگز نمی تونم فراموشش کنم. در هر شرایطی با اینکه رابطم باهاش زیاد خوب نبودو پر بود از مشکل و ناراحتی واسم اما بازم می دونم تا لحظه مرگم به یادش می مونمو عاشقش می مونم. نمی دونم شاید عشق اول که میگن یعنی همین
همیشه جاش تو دلم محفوظه. امیر بهم محبت می کنه و دستای اونو میگیرم اما ته قلبم یه جای گرم و ثابت واسه مهرداد همیشه باقی می مونه.......
بعد از یک سال اومدم پیشت. ببخش بی معرفت بودمو سراغتو نگرفتم. سال سختیو پشت سر گذاشتم. 1 سالی که توش از کارم اخراج شدم، دوستم بهم خیانت کرد، کسی که دوسش داشتم بهم پشت پا زد، تصادف کردم، از نظر مالی زمین خوردمو حسابی بهم فشار اومد، از مهردادم کوچک ترین خبری بهم نرسید، تو خونه اوضاعم هر روز بدتر از دیروز شد و بعد از ماه ها گشتن کاری پیدا کردم با حقوق 200 تومان اونم با یک عالمه قرض و بدهیو چک و قسط. سالم بد نبود چون امیر کنارم بود اما سخت بود. خیلی سخت بودو سخت گذشت. خیلی اذیت شدم تا بتونم به خیانت و جفایی که بهم شد خو کنمو سعی کنم دوباره از اول شروع کنم اما این بار با امیر. امیرم خیلی اذیت کردم. ترس شکستای گذشته نمیذاشت باهاش راحت و صمیمی و ساده باشم. ازش دوری می کردمو اونو هم که صادقانه محبتم کرد اذیت کردم.
دنیا خیلی کوچیکه و خدا خیلی بزرگه. اینو می دونستمو این مدت بیش از پیش بهم ثابت شد وقتی اون آشغال ازم خواست حلالش کنم اما من نمی تونم! نمی تونم ببخشم کسیو که با من و روحو جسمم و قلبم بازی کرد. نمی تونم. خدا بخشنده است اما من صبر و طاقت خدا رو ندارم. نمی تونم. بلاهایی سرم آورد که حتی قتی یادم میاد تنم میلرزه. فقط خدا رو شاکرم که شرش از زندگیم کم شد
الان که داشتم تو فیس بوک می چرخیدم مهرداد رو پیدا کردم. البته فکر کنم اونه. هم اسم بود و غم نوشته هاش هم میگفت که اونه. ادش کردم اما پشیمون شدم. حالا می فهمه من پیداش کردمو معذب میشه و دیگه حرف دلشو نمی نویسه شایدم حتی فیس بوک دیگه نیاد که من نتونم خبری ازش بگیرم. نمی دونم. اما پشیمون شدم. اگه اد نمی کردم لااقل گهگاه می شد برم و نوشته هاشو بخونمو بدونم خوبه. انگار دوباره رفته دوبی. خدا یار و یاورش باشه. همیشه دعاش کردمو می کنم. خدا نگهدارش باشه. من باید برم
خدا نگهدارتون
بازم اومدم سراغ تو. هر زمان که ناراحتی و غم اون قدر بهم فشار میاره که نمی تونم جلوی گریمو بگیرم و حرف و دلداری هیچ کس هم آرومم نمی کنه میام سراغ تو. حس می کنم صبر و تحملم خیلی کم شده. حس می کنم دیگه زود کم میارم و دیر می تونم خودمو جمع کنم. نمی دونم شایدم حق دارم که این جوری شدم.
بالاخره منم زندگی آسونی نداشتم و تو زندگی خیلی ها بهم صدمه زدن حالا خواسته یا ناخواسته. امروز دوشنبه است. پنج شنبه عقد همکارمه. آره دیگه فقط برام یه همکاره. روز شنبه بهم گفت. با پررویی تمام و با یه لبخند که تا عمق دلمو سوزوند. امیدوارم دلشو بسوزونن چون دلمو سوزوند. گفت که آخر هفته عقدمه و مرخصی ام. نمی دونم چی شد اما وقتی به خودم اومدم دیدم دارم تموم حرفای دلمو بهش می زنم. اما با یه آرامش خاص. عصبانی نشدم. هول نشدم و دست و پامو گم نکردم. صدام نمی لرزید. فقط با آرامش تموم حرفای دلمو زدم. اولش از خودش دفاع می کرد ولی بعد از چند دقیقه سکوت کرد. سرشو انداخت پایین و فقط گفت اگه اشتباه کردم بذار خدا جوابمو بده چرا باز اون وقتارو به یادم میاری؟ گفتم باید یادت بیاد تا بفهمی چه قدر به من ضربه زدی. خیلی حالم عجیب بود. بعد از اینکه 1-2 ساعت تموم حرفای این مدتمو زدم آروم شدم. یه آرامش عجیب که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. یه حس فوق العاده عالی بود. دیگه ازش عصبانی نبودم. دیگه نفرت مثل خوره وجودمو نمی خورد. آروم بودم و خوشحال. بهش گفتم یکی دیگه رو راه دادم تو زندگیم. گفتم دیگه بهش اعتماد ندارم. گفتم همون طوری که منو رها کردی مطمئنم این دختر رو هم رها می کنی. مطمئنم! گفتم لیاقتمو نداشتی. گفتم به خودم افتخار می کنم که مثل تو نیستم. مثل تو با آدما بازی نمی کنم و عین دستمال کثیف از زندگیم بیرون پرتشون نمی کنم. و کلی حرفای دیگه زدم. نمی دونم اون همه حرف کجای دلم تلنبار شده بود اما وقتی بیرونشون ریختم آروم شدم. وقتی فهمید یکی تو زندگیمه سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده اما حس کردم خوشحال نشد. حس کردم حسودی کرد. شایدم من اشتباه حس کردم. نمی دونم!
اما امروز بازم غم نشسته تو دلم. به امیر اس ام اس دادم. داره سعی می کنه آرومم کنه و بهم بگه که عدل خدا قطعا شامل حال ظالم میشه اما ممکنه الان نباشه و تو نبینی. ممکنه تو ندونی اما شک نکن که این اتفاق میفته. خیلی حال روحیم خرابه. باید سعی کنم خودمو جمع و جور کنم. امیدوارم خدا هم کمکم کنه. خدایا من به عدالتت شک نمی کنم و ازت می خوام هر وقت و هر جا که خودت صلاح می دونی تنبیهش کنی و منو شکستن دلمو به یادش بیاری. ازت می خوام یه روزی تاوان ظلمی رو که در حقم کرد پس بده. اون می دونست من خیلی حال بدی دارم و یه ضربه دیگه ممکنه باعث بشه دیگه از جام پا نشم اما ضربه رو زد. اون از ریز و درشت زندگیم خبر داشت. این بیشتر آزارم میده. خدایا تاوان دل شکستم و اونیکه بهم ظلم کرد و دلمو شکست رو به تو میسپارم و در عدالتت شک ندارم و می دونم تاوانشو ازش میگیری. خدایا دوست دارم
بعد از مهرداد تصمیم گرفتم به زندگیم برگردم. حدود یک سالی طول کشید تا تونستم باز خودمو بسازم. اونم نصفه نیمه. کم . بیش واست گفتم که چه روزایی داشتم. تا اینکه همکارم بهم ابراز علاقه کرد. در مقابلش ایستادم و سعی کردم بهش دل نبندم اما این قدر اصرار کرد و بهم محبت کرد که به خودم گفتم شاید این قسمت من بوده که از مهرداد جدا بشم و در کنار کس دیگه باشم. با هر بدبختی بود سعی کردم خاطراتمو مهار کنم و به آدم جدید دل ببندم. سعی کردم احساسمو کنترل کنم چون هم همکار بودیم هم واسم آدم ایده آل نبود. دو سه هفته که گذشت و بهتر همدیگه رو شناختیم هر دو فهمیدیم که نمی تونیم با هم باشیم. خدایی من تلاشمو کردم. با اینکه عاشق نبودم اما تلاش خودمو کردم تا شاید بتونم یه زندگی شاد رو تجربه کنم. سعی کردم منطقی و عاقلانه فکر کنم و عمل کنم اما بعد از دو سه هفته روی خودخواهشو نشونم داد. رو عقاید متعصبانه اش پافشاری کرد و وجود من و خوبی های منو انکار کرد چون با افکار اون سازگار نبود. مدتها باهاش بحث داشتم اما نتونستم بهش اینو بفهمونم که سازگاری چیزی نیست که همه زوج ها از اول داشته باشن. سازگاری به عقیده من با گذشت زمان و گذشت طرفین به دست میاد اما نظر اون این بود که اگه تو یه موردی تفاهم نداریم نباید خودشو یا خودمو تغییر بدیم بلکه باید رابطمونو قطع کنیم حتی اگر مورد کوچیکی باشه. فقط کافیه یه رگه ای از مذهب توش باشه. خیلی سعی کردم بهش اینو بفهمونم که خدا هم اون قدر که تو سخت گیری سخت گیری نمی کنه و اون حق انکار خوبی های منو نداره اما این چیزا رو ازم قبول نمی کرد. خلاصه با یه ناراحتی مضاعف به درد جدایی مهرداد باز برگشتم به لاک تنهایی خودم اما این بار از کسی که کامل می دونست من چه شرایط بدی دارم و چقدر آسیب پذیرم. خیلی سخت بود بریدن ازش چون تو شرایطی بهم محبت کرده بود که قلبم شکسته بود و به همین خاطر هم نسبت بهش احساس محبت و علاقه می کردم.
هر چی تلاش کردم نتونستم بهش بقبولونم که داره بیش از حد سخت گیری می کنه و حرفش منطقی نیست اما نتونستم. حتی یک قدم از عقاید مذهبیش عقب نرفت. جالب هم این بود که به اعتراف خودش من تو دین و مذهب و عشق به خدا از اون خالص تر بودم!!!!!
عید نوروز رو تو بدترین شرایط روحی گذروندم. از طرفی داغ رفتن مهرداد هر سال عید داغونم می کنه چون عید نوروز 86 اونو ازم گرفت و از طرفی امسال درد نبودن حامد هم بود. خیلی بد بود. عین یه تیکه یخ شده بودم.
بعد از عید به هر شکلی که بود سعی کردم برگردم به عقب و دیگه کاری به کار حامد نداشته باشم. اما نذاشت! نمی ذاشت فراموشش کنم. بازم به اون محبت ها و در کنار اون به انکار من ادامه می داد. از محبت هاش زخم دلم ترمیم می شد و از انکارهاش دلم تیکه تیکه می شد و بغض خفه ام می کرد. هر چی التماس می کردم که به منو دلم رحم کنه و دست برداره راحتم نمیذاشت. داشت دیوونه ام می کرد. فراموش کردنش تو اون شرایط که اوج تنهاییم بود به اندازه کافی سخت بود اما اون با کارا و خودخواهی هاش واسم سخت ترش می کرد. خیلی اذیت شدم. آخه تازه داشتم رو پا می شدم بعد از مهرداد که حامد اومد. بعد وقتی تازه داشتم بهش دلخوش می شدم اونم رفت و تنهام گذاشت! تازه این اول ماجرا بود. دو سه ماهی هر چی تونست منو گیج کرد. از یه طرف محبت و از یه طرف دوری و انکار! خیلی آزارم داد با کاراش. بعد از دو سه ماه یه مرتبه از این رو به اون رو شد. بهم توهین رفتاری و لفظی می کرد. تو کار بهم صدمه زد و هر کاری می تونست واسه زدن زیرآبم کرد. تا جایی که می ترسیدم اخراجم کنن و هر بارم می خواستم باهاش حرف بزنم تا مشکلمونو حل کنیم به همین روش باهام رفتار می کرد. یک ماهی بدترین وضع روحی رو تجربه کردم. زخمای دلم و حالا هم مشکلات شغلی! دیگه داشتم کم می آوردم. دلم می خواست خودمو از این وضع خلاص کنم. آرزو می کردم بمیرم. خسته بودم از بس به امید خوشی بودمو در عوض ناخوشی بهم رسیده بود! امیدمو کامل از دست دادم.
به کمک مشاورم سعی کردم وضعیت شغلیمو بهبود بدم. حالا هم دارم تلاش می کنم که بتونم این کارو کنم. چند وقت بعد یکی از دوستای قدیمم اومد جلو و خواست که همدیگه رو بشناسیم. فکرشو کنید! واقعا خسته شدم از این وضع. تو این شرایط نا مساعد روحی پشت سر هم موقعیت هایی که نه می تونستم رد کنم نه می تونستم قبولشون کنم. خیلی خسته بودم. دلم می خواست برم یه جایی که دست هیچ آدمیزادی بهم نرسه. واقعا احساس می کنم دلم می خواد تنها باشم تا بتونم زخمی دلمو ترمیم کنم. با این دوستم یکی دو بار حرف زدم اونم به دلیل لطفی! که حامد بهم کرد. چند روز قبل بهم گفت که داره ازدواج می کنه. فکرشو کن! به جای اینکه دلی که ازم شکسته رو ترمیم کنه حالا می خواد ازدواج کنه اونم وقتی می دونه این کارش منو داغون می کنه. حداقل چند ماه صبر می کرد تا من با خودم کنار بیام. یعنی این قدرم براش ارزش نداشتم؟
ازش متنفرم! ازش و از علاقه ی دروغینش متنفرم! از تظاهر و از دین و مذهبش متنفرم. از خانوادش و فرهنگش متنفرم. از ریاکاری هاش متنفرم. از اینکه همیشه با احساسم بازی کرد و بعدم به راحتی تنهام گذاشت و تازه دل به کس دیگه گذاشت متنفرم. رک و با پررویی تمام بهم میگه یک ماه و نیمه با دختره ارتباط دارم و می خوام بشناسمش. 70 درصد قطعیه اما فقط چون دوست ندارم با عجله تصمیم بگیرم دارم باهاش معاشرت می کنم. خانواده ها هم رفت و آمد پیدا کردن. دلم اون شب که بهم گفت خیلی شکست. چرا با من و خانوادم نخواست معاشرت کنه؟ چرا منو از همه مخفی کرد؟ چرا هرگز منو جدی وارد زندگیش نکرد؟ چرا آدما واسه شکستن دل هم به خودشون حق میدن؟ آخه چرا؟
حالا دارم تلاش می کنم باهاش کنار بیام. اما با دل شکسته اون شب دعا کردم که خدا جوابشو بده. خدا جواب دلی که از من شکست رو بده. دلی که ساده روش پا گذاشت و ستونای خونشو داره رو تیکه هاش میسازه. اگه از وضعیت خراب روحیم و صدمه هایی که دیده بودم خبر نداشت کم تر دلم می سوخت. اگه نمی دونست پردیسی که میشناسه به زور تونسته رو پا بشه کم تر دلم می سوخت! اما می دونست داغونم و داغون ترم کرد!
من نمی بخشمش اینو به خدا هم گفتم که بهش اجازه نمیدم از حقم بگذره.
حالا هم امیر! رو اون حساب نکردم. خدا رو شکر از همین اول کار هم فهمیدم تو فکر ازدواج نیست و به درد من نمی خوره. من یه همراه همیشگی می خوام نه یه رهگذر که بیاد و یه سری به دلم بکشه و بره. از خدا می خوام کمکم کنه تا بتونم درست تصمیم بگیرم.
حالم اصلا خوب نیست. خدایا ازت گله دارم اما نمی دونم به کدام قاضی گلایمو بگم؟!!! تو که برام گوش شنوا نداری. ازت خیلی گله دارمو دلم ازت پره خدای بزرگ! دلم ازت پره!
چند ماهیه حس بدی پیدا کردم. یه جور حس دوری از خدا. حس می کنم باهاش قهر کردم. من که اگه نمازامو نمی خوندم از ناراحتی می خواستم بشینم گریه کنم حالا بی علاقه بهشون شدم. این اواخر خیلی مشکلات واسم درست شد. خیلی هم دعا کردم اما گشایش تو کارام خیلی کم بود. شاید همینم باعث شده که از خدا دور بشم. امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چرا این جوری شد؟ دلم می خوام یه تکونی به خودم بدم و دوباره امیدمو به دست بیارم اما هنوز که نتونستم این کارو کنم. یه احساس تنهایی عمیق رو حس می کنم. حس می کنم تنهای تنهام و کسی نیست که بتونم بهش تکیه کنم. وقتی به خدا خواهش و التماس کردم و جوابمو نداد این جوری از همه چیز و همه جا نا امید شدم. دارم فقط روزهامو می گذرونم اما گذروندنشون اون قدرا جالب نیست. خوشحالی هام محدود شدن به خوشحالی های کوچیک و محدود. خوشحالی های گذرا اما هیچ چشم اندازی نسبت به آینده ام ندارم که بهش امید داشته باشم. نمی خوام این جوری باشم اما دست خودم نیست. هر بار مشکلی واسم پیش اومد به خودم گفتم خیره! لابد خدا صلاح دیده اما دیگه خسته شدم از این حرف! منم دلم می خواد یه چیز خوب تو زندگیم باشه که بتونم به کمکش زندگیمو بسازم. یه حس شاد و خوشایند. اما کمبودشو با همه وجودم تو زندگیم حس می کنم. دلم خیلی گرفته. دلم نمی خواد با خدا قهر باشم چون دلم براش تنگ میشه اما خسته ام از بس بهم جواب رد داد. خیلی خسته ام.... خیلی خسته ام!
مهرداد بازم اومد. اواخر خرداد. چند روزی ایران بود و بازم رفت. کلی باهاش حرف زدم. با همه قطع رابطه کرده و از هیچ کس خبر نداره. حتی از یاسی!!! باورت میشه؟ یاسی که جون مهرداد بهش بسته بود!! چند ماه بود که خبری ازش نداشت. خیلی تعجب کردم. داره درس می خونه. البته به خاطر مریضیش تو یه دانشگاه مجازی داره درس می خونه. حس کردم روحیه خوبی نداره واسه همینم سعی کردم اصلا حرفایی که ناراحتش می کرد نزنم. اومده بود نیاسر. چند روز نیاسر بود و شب آخر رفت تهران. دلم پرپر می زد که برم دیدنش اما می دونستم نمی خواد منو ببینه. کاری ازم ساخته نیست جز اینکه همیشه دعاش کنم. اگه خدا قسمتم کرد و امسال هم تونستم روزه بگیرم مثل سال ۸۶ همه روزه هامو نذر سلامتی و خوشبختیش می کنم.
سرم درد گرفته. کاش می شد برگرده و با هم خوشبختیو حس کنیم..... کاش!!!
این روزا اصلا روزای خوبی ندارم. تو محل کارم مشکل دارم. دارم همه تلاشمو می کنم که حلش کنم. واسم دعا کنید. من کارمو دوست دارم و نمی خوام به خاطر خودخواهی دیگران از دستش بدم. واسم دعا کنید.
خدا مردم و وطنمو از شر شیاطین آدم نما حفظ کن. اینم به عنوان آخرین حرف من که البته اصلا هم ربطی به بقیه حرفام نداشت. یه دفعه به دلم افتاد و دلم خواست واسه وطنم دعا کنم. شرمنده که بی ربطه. به خدا سپردمتون عزیزانم
یه دنیا دلم گرفته. بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. می خوام مشکلمو ریشه ای حل کنم. احساس می کنم این قدر روحیه ام به هم ریخته که خودم دارم زندگیمو به هم می ریزم. دو سه هفته پیش رفتم و با هزار دردسر یه وقت مشاوره گرفتم. تا حالا پیش 3 تا مشاور رفته بودم اما هیچ کدوم نتونسته بودن کمکم کنن. خدا خدا می کردم این بتونه. رفتم و تو مرکز نشستم. منتظر موندم و از بعضیا پرسیدم مشاور خوب کیه. هر کس یه نفرو گفت. وقتی نوبتم شد منشی گفت مشاور خانم (خودم می خواستم خانم باشه تا راحت حرف بزنم) فقط یه نفر هست که الان وقتش آزاده. منم دیگه چاره ای نداشتم. داشتم دیوونه می شدم. فقط دلم می خواست با یه نفر حرف بزنم. بدجوری از نظر روحی تحت فشار بودم. به خودم گفتم حداقلش اینه که با یه نفر حرف می زنم. اگه خوب نبود عوضش می کنم. منتظر بودم تا نوبتم شد.
یه خانم نسبتا جوون بود. به دلم نشست. واسم وقت گذاشت برعکس بقیه مشاورا که بهم فقط به چشم پول نگاه می کردن. اون شرح حالی که چند وقت قبلش تو اوج بدی روحیه ام نوشته بودم رو بهش دادمو گفت که تو خونه می خونش و در موردش حرف می زنیم. خلاصه خسته ات نکنم. سه جلسه است میرم پیشش. خیلی به دلم نشسته. خیلی باهاش حرف زدم. خیلی ...... خیلی دلم پر بود و مدتها بود با کسی حرف نزده بودم. براش گفتم. از نارفیقی دوستم که دلمو شکسته بود. از بی مهری کسی که با بچگیش بهم آزار رسوند و قلبمو به درد آورد. از عشق بزرگ و ناکامم گفتم که چه قدر وجودمو داغون کرد. از کمبودایی که تو طول زندگیم داشتم و فاصله ای که بین من با خونوادم ایجاد شده بود. از همه چی حرف زدم. اونم فقط گوش کرد. آخرش باهام حرف زد و از اونجا به بعد همه چی شروع شد و گفت باید تلاش کنی که رابطه ات رو با خونوادت درست کنی. بهم گفت سر مرز افسردگی هستی و باید به خودت کمک کنی وگرنه زندگیت خیلی بدتر از اینی که هست میشه. گفت باید از این افکار منفی دست بر داری و زندگیتو از اول بسازی.
چند روز دیگه هم باز نوبت دارم. دلم می خواد زندگیمو از اول بسازم. می دونم لیاقتم از اینا خیلی بیشتره. می دونم که می تونم یه زندگی فوق العاده داشته باشم و اینم کاملا حقمه. من تو زندگیم خیلی سختی کشیدم . خیلی کمبود کشیدم و خیلی ها اذیتم کردن که واقعا حقم نبوده. خیلی ها با احساساتم بازی کردن. خیلی ها قلبمو شکستن. نمی دونم چی بگم اما خیلی داغونم کرد زندگی. تو سن 24 سالگی به اندازه یه آدم 50 ساله دل مرده شدم. غمگین و خسته از زندگی ای که تو این سن و سال باید بهترین روزهاشو بگذرونم. اما دارم تو تنهایی و غم دست و پا می زنم و امید دارم به اینکه یه نفر منو از این وضع در بیاره و کمکم کنه تا خودمو نجات بدم چون به تنهایی نتونستم این کارو کنم. سعی کردم تنهایی این کارو بکنم اما نتونستم. توانشو نداشتم. به خدا تلاش کردم اما نشد. به کمک نیاز دارم و از خدا انتظار دارم به جای تموم اون روزایی که من به بنده هاش کمک کردم حالا یه نفرو بهم بده که کمکم کنه و فکر می کنم این مشاوره همون آدمه و می تونه کمکم کنه. امیدوارم اشتباه نکنم.
یه چند روزیه ، البته از چند روز گذشته، حدود دو هفته است رو زو شبم با فکر مهرداد میگذره. به این فکر می کنم که کجاست و چیکار می کنه. یاد من هست؟ به فکر من هست؟ دلش برام تنگ شده یا نه؟ بعد از اتفاقایی که این اواخر برام افتاد و پسرایی که به اسم خواستگار اومدن سراغم ، بیشتر به این باور رسیدم که فقط مهرداد بود که خود خود خودمو دوست داشت و عشقشم نسبت بهم پاک پاک بود. فقط اون بود که خودمو همین جوری که بودم می خواست. فقط اون بود که لیاقتمو داشت و قدرمو می دونست. نمی دونم چی بگم اما واقعا دلم براش تنگ شده. دو شب پیش آخر شب بود که یادش افتادم. یک ساعتی نشستمو یه دل سیر گریه کردم از دوریش و به خدا التماس کردم بهو برش گردونه البته اگه صلاحه. واسه اینکه باز منتظرش نشم هی به خودم یادآوری می کردم چه اشتباهاتی کرد و سعی می کنم به خودم یادآوری کنم که مال من نیست. اما دست خودم نیست. دنیا هم بدونن و بگن که مهرداد مال تو نیست تو کت دل من نمیره. من عاشقشم. دوسش دارم و آرزوم فقط بودن و موندن با اونه. آرزومه باهاش باشم. باهاش زندگی کنم و بهش تکیه کنم. اما اون واسم یه آرزوی دور از دسترسه. کسیکه دیگه نیست و احتمالا هرگز هم دیگه نخواهد اومد. کسی که رفت و با رفتنش قلب و روح و احساس و عشق و شادی منم با خودش برد. دارم سعی می کنم به کمک مشاورم این زندگی و عشق و شادی رو پس بگیرم. امیدوارم بتونم وگرنه تا ابد تو حسرت مهرداد باقی می مونمو از زندگیم چیزی جز حسرت نصیبم نمیشه. یاد این میفتم که پسرا خودمو نمی خوان و هر کدوم به شکلی می خوان بازیم بدن یا ازم سواستفاده کنن ، به این فکر می کنم که تا حالا هیچ کسی به اندازه مهرداد مثل رویاهای من نبود. به این فکر می کنم که تا حالا هیچ احدی رو اندازه اون نمی خواستم و آرزوم ازدواج با اون نبوده. الان دارم دو تا آهنگی رو که عید پارسال بهم گفت گوش میدم. آهنگ "چکاوک" و "موج" از داریوش. آهنگایی که همیشه گوش می کرد و می گفت حرفای دلشو از توی این آهنگا بشنوم. مهردادم به خاطر اشتباهاتش هیچ وقت نتونست خودشو ببخشه و واسه همینم بود که منو تنها گذاشت. چون نمی تونست خودشو ببخشه که منو اون قدر اذیت کرد. فکر می کرد بی اون خوشبخت ترم اما الان کجاست که ببینه کسی منو عین اون دوست نداره و نداشته و شاید نخواهد داشت.
یه روزنه به اندازه سر سوزن برام هست و تو تاریکی یه نور کوچیک دارم واسه برگشتنش. اونم اینه که یه روزی خودشو ببخشه و برگرده. برگرده و بهم بگه می خوام جبران کنمو مرهم رو دلت بذارم و بمونم واسه همیشه. همیشه آرزوی این روز رو دارم اما نمی دونم این روز رو به چشم می بینم یا هرگز این روز نمی رسه. نمی دونم اما کاش این روز برسه و من بتونم دستای مهردادمو تو دستام حس کنم و گرمای عشق پاکمونو تو خونمون حس کنم. کاش!!
کاش روزی بیاد که طعم یه عشق ناب و پاک مثل عشق من و اون رو باز بچشم. اما با خودش. با همونی که عشق رو با اون یاد گرفتم و طعم تلخ جدایی رو هم با جدایی از اون چشیدم. با اونی که عشقش بزرگ و بالغم کرد. کسی که عشق و دوریش صبورم کرد و دلمو بیشتر از هر کس دیگه ای شکست. بیشتر از هر زمان دیگه و هر کس دیگه و هر حادثه دیگه. این چند وقت همش بهش فکر می کنم که الان کجاست و داره چیکار می کنه. حالش چه طوره؟ هنوزم واسه مریضیش میره دکتر یا نه؟ حالش بهتر شده یا نه؟ با مادرش چیکار کرد؟ حالا که دیگه من نیستم راحتش میذاره یا نه؟ خاله هاش چی؟ هنوزم اذیتش می کنن یا خوب شدن؟ مهری چه طوره؟ یاسی و مهرشاد چه قدر بزرگ شدن؟ هنوزم یاسی رو میذاره پیش مهرداد و میره سفر؟ بهار چه طوره؟ بچش به دنیا اومد؟ خاله شدم یا نه؟ بچه اش چیه؟ کجاست که برام بگه مامان شدن چه حالی داره؟ دلم واسش تنگ شده. هنوز صداش تو گوشمه. مهرداد خیلی دوست دارم. رفتی که به یکی دیگه دل ببندم اما ندونستی که دیگری هم دلمو میشکنه. برگرد زندگیم. دوست دارم. دلم برات خیلی تنگ شده. خیلی. خیلی حالم بده. باید برم...........
دوستای جون جونی یه دفعه رو دلم پا میذارن. اونایی که ادعای علاقه مندی دارن برام حرمتی قائل نیستن. ادعای دوست داشتن دارن اما قدمی به خاطر عشقشون تکون نمی خورن. حرفامو نمی فهمن. به گریه ام می خندن و با خنده ام گریه می کنن. نمی دونم چیکار کنم. دلم می خواد برم جایی که دست هیچ آدمی بهم نرسه. می خوام تا ابد تنها بمونم اونجا تا شاید تو یه روز بیایی و دوباره بتونم ببینمت و شاید اون موقع به هم برسیم. شاید اون موقع عشق ناکاممون به یه فرجام خوب برسه. نمی دونم. شاید اینا همش رویا باشه اما تنها چیزی که می دونم اینه که خسته شدم. همین.
دوستت دارم. هر جای این دنیا که باشه و می دونم که همیشه و همه جا به یادمی. به خود خدا سپردمت که از اون قابل اعتماد تر وجود نداره. خداحافظت باشه عشق مهربونم.
دلم براش خیلی تنگ شده. نمی دونم چیکار کنم یا دلتنگیمو چه جوری آروم کنم. همه فهمیدن یه چیزیم هست. به قول مهشید اون جوری که باید باشم نیستم. دلم نمی خواد این جوری باشم اما کسی حالمو نمی فهمه. دلم براش تنگ شده. خیلی تنگ شده. دستمم به جایی بند نیست. نمی تونم با کسی حرف بزنم. مجبورم همه چیزو تو دلم بریزم. دلم داره می ترکه اما راهی جز تحمل و صبور بودن ندارم تا زمان بگذره و رو زخمم مرهم بذاره. زمان همیشه بهترین مرهمه. همیشه تو همه ی دردام سنگ صبوری جز زمان نداشتم. به خاطر همینم هست که تو 24 سالگی این قدر خسته و افسرده شدم. چون همیشه همه چیو تو خودم ریختمو حرف نزدم. از وقتی که بهار هم بدون اینکه به من بگه یا شماره ای از خودش بده خونشو عوض کرد و رسما ارتباطمون قطع شد دیگه یه حال عجیبی دارم. می ترسیدم از اینکه نکنه اتفاقی واسه مهرداد افتاده باشه اما تنها کاری که می تونم کنم اینه که دعا کنم حالش خوب باشه.
واسه ساختن مجدد زندگیم خودم می خواستم بهار از زندگیم بره بیرون اما می دونم خیلی سخته. خیلی سخته دیگه از مهرداد خبری نداشته باشم. دیگه باهاش حرف! نزنم و دیگه باور کنم که نیست!!! باور کنم واسه همیشه رفته!!! خیلی سخته. خدایا خودت بهم صبرشو بده. کمکم کن بسازم خودمو. کمکم کن طاقت بیارمو زیر بار این غم خورد نشم. کمکم کن.
من داغونم. فکر نکنم حالا بتونم وارد یه رابطه جدید بشم. اینو وقتی فهمیدم که ابراز عشق یکی دیگه رو دیدم و دیدم که چه قدر زود ناراحت میشم، می رنجم، عصبی میشم، انعطاف پذیریمو از دست دادم، نمی تونم مهربون باشم، نمی تونم اون جور که باید به طرفم توجه کنم و از همه بدتر اینکه تموم کاراشو به بدترین شکل تعبیر می کنمو به اونم میگم که این خودش باعث ناراحتی اونم میشه.
خیلی خسته ام. نمی تونم طاقت بیارم. خدایا کمکم کن. خواهش می کنم.
از طرفی هم دلم یه دنیا غم داره. چون حس می کنم کسی خودمو نمی خواد. همه می خوان یه جوری منو عوض کنن در حالیکه من نمی خوام عوض بشم. من می خوام همین پردیس بمونم. چرا کسی همین پردیس رو دوست نداره؟ چرا همه می خوان عوضش کنن؟ چرا این قدر تنهام؟ چرا تو زندگی همیشه تنها بودم؟ چرا همیشه دیوارای اتاقم گوش شنیدن دردام بودن و همیشه خودم خودمو آروم کردم؟ چرا کسی نمی تونه درک کنه چه قدر داغونم؟ چرا کسی نمی خواد به من کمک کنه تا از نو بسازمو از اول شروع کنم؟ به خدا به کمک نیاز دارم. از انگیزه تهی شدم. منی که همه عمرم به دیگران امید و انگیزه دادم پس چرا کسی پیدا نمیشه حالا که محتاج کمکم، بهم کمک کنه؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جواب خوبی هام رو کسی نمیده؟ چرا خدا هم تنهام گذاشته و جواب خوبی هامو نمیده؟ چرا حتی اونم دوستم نداره و چرا این قدر تنهام؟ چرا کمکم نمی کنه با رفتن مهرداد کنار بیام؟ چرا کمکم نمیکنه زندگیمو از نو بسازمو بهم انگیزه نمیده؟ چرا؟ یه دنیا چرا دارم که هرگز جوابی براشون پیدا نکردم. خسته ام. خیلی خسته ام و تنها....
رفت ................!!!!
برای همیشه رفت و بازم تنهام گذاشت! فکر نمی کردم بدون اون بتونم زندگی کنم اما خدا کمکم کرد و تونستم. اصلا فکر نمی کردم بتونم طاقت بیارم. 4 سال زندگیم، لحظه هام، محبتم و عشقم رو صادقانه به پاش ریخته بودم. معلومه که راحت نمی تونستم بگذرم. دو روز قبل از تاسوعا رفتم یه خونه ی قدیمی تو یه کوچه ی قدیمی اصفهان. می گفتن خیلی خوبه و خیلی ها ازش حاجت گرفتن. منم رفتم. نمی دونم به این چیزا اعتقاد دارید یا نه اما تا وارد اون خونه شدم یه حس روحانی عجیبی بهم دست داد. یهو اشک تو چشمام جمع شد و شروع کردم به حرف زدن با خدا. اونجا خیلی بی ریا بود. خیلی پاک بود. اصلا یه حال و هوای عجیبی داشت. من معمولا کم تر جایی این حس و حال رو بهم میده!
خلاصه رفتم و نذرمو گذاشتم روی منبر کوچیک و خوشگلی که سمت چپ سالن گذاشته بودن. خیلی شلوغ بود. یکی داشت گریه می کرد. یکی نذری می پخت. یکی نماز می خوند. یکی داشت به بقیه نگاه می کرد. و خیلی ها مثل من داشتن دعا می کردن.
خیلی دعا کردم. دعا کردم خدا راه درست رو نشونمون بده. هم برای خودم دعا کردم هم برای اون. از ته دلم دعا می کردم. دعا کردم اگه مال همیم و قسمت همیم خدا کمک کنه تا به هم برسیم و بتونیم مشکلاتو پشت سر بگذاریم. دعا کردم تا خدا مهرمونو به دل هم و خونواده ی طرف مقال بندازه و کمک کنه تا گذشته رو جبران کنیم. دعا کردم خدا معجزه کنه تا به هم برسیم.
و اگه قسمت هم نیستیم! هر چه زودتر قسمت منو سر راه زندگی من بذاره و قسمت اونو سر راه زندگی اون. مهرشونو به دلمون بندازه و کمک کنه تا همدیگه رو فراموش کنیم. خدا رو قسم دادم نذاره تنها بمونه و اونیو که مال اونه بهش بده تا منم خیالم از زندگیش راحت بشه. منم همین طور تا منم بتونم فراموشش کنم و یه زندگی جدید رو شروع کنم.
با سوز دل اینارو از خدا خواستم. چون نزدیک تاسوعا و عاشورا هم بود، امام حسینم قسم دادمو واسطه کردم......
رفت و واسه همیشه هم رفت اما فکر کنم دعاهام داره برآورده میشه. کس دیگه اومده سراغمو از عشق چندین ماهه اش داره میگه. داره میگه مدتهاست می خواسته حرف بزنه اما نتونسته. نمی دونم اینو چی معنی کنم. نمی دونم بگم این همون چیزیه که من از خدا خواستم یا نه؟
پس مهردادم چی؟ این چند روزه تلاش کردم اصلا بهش فکر نکنم اما هیچ کس نمی تونه اون جای مخصوص رو توی دلم ازش بگیره. خدایا پناهش باش. من تو بهشت اونو ازت می گیرم. تو بهشت دیگه کسی نیست که جدامون کنه. ثروت نیست که بینمون فاصله بندازه. دیگه دروغ نیست. رفیق نامرد نیست. تو بهشت ازت می گیرمش. تا ابد دعای خیرم بدرقه ی راه زندگیشه.
دیگه امیدی به برگشتنش ندارم اما دوسش دارم و همیشه یادم می مونه اون منو به تو رسوند. خدایا یار و یاورش باش. این روزا مخصوصا بعد از اومدن این عشق پیشکش جدید همه اش تو فکر دعام تو اون خونه ام. اگه این دعا برآورده شده پس دعای من در مورد اینکه اونم تنها نباشه هم برآورده شده. حتما اونم دیگه تنها نیست. این تنها چیزیه که آرومم می کنه. غم قشنگی از دوریش تو دلم نشسته. یه غم قشنگ و عاشقانه. شنیدم که به یکی از دوستاش گفته بود دیگه به ایران بر نمی گرده. ازش خداحافظی کرده بود. پس یعنی تمام! قصه ی عشق پردیس و مهرداد بدون اینکه بتونه خودی نشون بده و شاخ و برگ بگیره تمام شد. بدون اینکه بالغ بشه یا شکوفا بشه تموم شد. نمی دونم چی بگم یا چیکار کنم اما فراموش کردنش برام سخته. خیلی برام سخته! منو مهرداد بی اونکه فرصتی واسه شکوفا کردن عشقمون داشته باشیم جدا شدیم. بدون اینکه فرصتی واسه شادی کردن با هم داشته باشیم جدا شدیم. بدون اینکه فرصتی واسه از تنهایی درآوردن هم داشته باشیم جدا شدیم.
مهرداد عشقت بی وفا نیست. پردیست بی وفا نیست. پردیس واسه داشتنت روز و شب به درگاه خدا دعا می کرد. بارها بهت التماس کرد که بمونی تا ثابت کنید که عشق واقعی عشق پردیس و مهرداده اما نشد.... نذاشتن.... نفرینم تا ابد دنبال کساییه که جدامون کردن. مطمئن باش ازشون نمی گذرم پس تو هم نگذر. گل ناز و مهربونم تو بهشت منتظرتم. منتظر گرفتن دستای پاکتم. منتظرم!!
کسی که الان اومده تو زندگیم و خدا خواسته تا تنهام نذاره هم پسر خوبیه. خیلی مهربونه. شاید خدا هم می دونسته من پاره پاره و شکست خورده چی کم دارم. محبت واسه اینکه دوباره خودمو از نو بسازم. خیلی از چیزایی که مهرداد داشت رو نداره اما مهربون و صادقه. می دونه مهرداد من کیه و چه قدر دوسش داشتم اما با این حال دوسم داره. با غرور بیگانه است. خوب بلده از ناراحتی درم بیاره. بلده خنده رو لبم بذاره و حس امنیت بهم بده. خیلی مهربونه. نمی دونم چیکار کنم. چون تفاوت ها و مشکلاتی هم داریم که هنوز معلوم نیست عاقبتش چی بشه. اون بنده خدا داره سعی می کنه باهام کنار بیاد اما بعضی جاها سخت می گیره. منم که از خدا خواسته بهونه میارم اما خودمم می دونم اگه مهرداد جای اون بود این حرفا رو نمی زدم.
اگه مهرداد جای اون بود ما الان ازدواج کرده بودیم و یه بچه ی 2-3 ساله هم داشتیم. اگه این 4 سال به جای دروغ و بازی و پنهان کاری با هم بودیم و کم نمی آوردیم الان بچه مون 2-3 ساله بود.......... فکرشو کن! بچه ی منو مهرداد! ثمره ی یه عشق ناب آسمونی که خدا بهمون هدیه اش کرده بود. چه قدر اون بچه و پدرشو دوست داشتم............ وای ببخشید یهو میرم تو رویا. رویایی که ازش جز کابوس چیزی واسم نمونده. یه کابوس وحشتناک که تا مرز جنون پیشم برد. جنون واقعی!!
خدایا کمکم کن. اگه تو مهرداد رو واسم نمی خواستی حرفی ندارم. با اینکه سخته برام و هرگز نمی تونم فراموشش کنم اما هر چی تو بخوای. بارها هم بهت گفتم. شاید با گرفتن مهرداد ازم فقط می خواستی امتحانم کنی که روی حرفم می مونم یا نه. اما بهت قول میدم که می مونم. بهت قول میدم. اگه این آدم جدید رو واسم می خوایی حرفی ندارم فقط خودت همه چیزو جوری جور کن که دیگه عذاب نکشم چون دیگه طاقت غصه خوردنو ندارم. به خدا ندارم. دیگه طاقت ندارم. دیگه نمی تونم روزهای سخت و پر از استرس و ناراحتی رو تحمل کنم. می ترسم صبرم کافی نباشه و جوری واسه رهایی از این سختی ها اقدام کنم که تا ابد خجالت زده ات باشم. خدایا کمکم کن.
مهرداد به خدای عشق قسم هرگز فراموشت نمی کنم. هر جای دنیا باشی اولین و آخرین عشقمی. هرگز نمی تونم فراموشت کنم . اما از تو می خوام که فراموشم کنی. نمی خوام دل پاکت به خاطر من افسرده باشه. هرگز اونایی که جدامون کردن رو نمی بخشم و تا ابد دعای خیرم بدرقه ی راه زندگیته. دوست دارم زندگیم...... به اندازه همه ی دنیا دوست دارم.......
پریشب مهرداد اومد. نتونستم تا دیشب باهاش ارتباط برقرار کنم. گوشی نداشت. دیشب باهاش اس ام اسی حرف زدم. کلی حرف زدیم. احساس می کردم ناراحته. ناراحتیشو حس می کردم. اما می گفت خسته است نه ناراحت. بعد از یه کم حرف رفتم سراغ چیزی که می خواستم بهش بگم. چیزی که به خاطرش چند ماه بود منتظر اومدنش بودم. بهش گفتم من همه چیو فراموش کردم. بیا و از نو شروع کنیم. بهش گفتم من حاضرم همه ی سختی ها رو تحمل کنم به شرطی که بخواد با هم باشیم. به شرطی که اینهمه تو گذشته ی تلخ نمونه. کلی باهاش حرف زدم اما تنها جوابم یک کلمه بود. "نه". می گفت نمیشه و نمی تونم و تو با من خوشبخت نمیشی و تنها میشی و از این حرفا. هی چی سعی کردم قانعش کنم نتونستم. آخرشم برگشت گفت "من مردنیم. علم پزشکی میگه 4 ماه زنده ام". اما من باور نمی کنم. قبلا هم این کارو باهام کرده بود. می دونم مریضه اما مریضیش کشنده نیست. ایمان دارم وگرنه خدا این همه عشقشو تو دلم محکم نمی کرد. من خدارو قسم داده بودم. در ثانی پارسال بعد اون اتفاقا قسم خورد که مریض نیست. منم اون حرفشو باور دارم نه اینو. مطمئنم به خاطر خستگی و ترس و تردید از آینده است که این کارو می کنه. کسی رو نداره و تنهاست. مریضم هست. یه گذشته همراه با اشتباهم همراشه. اینا همشون با هم باعث شدن تا باور کنه با اون خوشبخت نمیشم. اما من می دونم اگه خدا راضی باشه که فکر می کنم هست ما حتما خوشبخت میشیم.
اگه نبود تا حالا 1000 باره از هم بریده بودیم. نمی دونم چیکار کنم. هر چی میگم من با همه ی تنهایی هات می خوامت باور نمی کنه. هر چی میگم به خدا توکل کن، حرفش فقط یک کلامه! نمیشه!!!!!! نمی دونم چیکار کنم. نمی دونم چه طوری راضیش کنم. بدون اون نمی دونم چیکار کنم. من مهرداد خودمو می خوام که شاد و شرزنده و خوش بود. نمی دونم کی و چی ازم گرفتش. اگه نتونم راضیش کنم و شب بره چیکار کنم؟ چه طوری ازش دل بکنم؟ چطور یادم بره عزیزمو؟ چه طوری تحمل کنم؟ من این چند ماهه خودمو کشتم، از بی قراری داشتم دیوونه می شدم، به انداز همه عمرم فکر کردم و همه ی سختی هایی که ممکن بود باهاش داشته باشمو مرور کردم، به اندازه همه ی عمرم گریه کردمو به درگاه خدا تمسک جستم، نذر و نیاز کردم و دعا کردم که خدا راه درست رو نشونم بده.... نمی تونم قبول کنم همه ی دعاهام این جوری به باد رفت...... نمی تونم حرف بزنم. هر چی دارم اصرار می کنم جز حرفای مسخره چیزی نمی شنوم. می گم کجایی؟ میگه اومدم بیمه تا بیمه عمرمو باطل کنم!!! آخه من باید چیکار کنم؟ می دونم می تونه همون مهرداد شاد 3 سال قبل رو از زیر یه خروار مصیبت و غم و سختی هایی که داشته بیرون بکشه و باز به زندگی برگرده اما خودش نمی خواد. وقتی نمی خواد باید چیکار کنم؟ نمی دونم چیکار کنم؟ نمی تونم تصور رفتنشو کنم. من اونو می خوام نه کس دیگه رو. اگه قرار بود به کس دیگه دل ببندم که می بستم. نمی خوام. من خوشبختی اونو با خودم با هم می خوام. خدایا کمکم کن. یا امام حسین تو این ماه من سال ها دعات کردمو واست عزاداری کردم. منتی نیست چون وظیفه ام بوده اما به حرمت همه ی اشکایی که تو این ماه ریختم قسمت میدم کمکم کن. تنهام نذار و نذار عشقمو از دست بدم. اگه منم نباشم می میره. مطمئنم می میره. تو رو خدا نذار تنهام بذاره. من خوشبختیشو با خودم با هم می خوام. کمکم کن. به همین روزای عزیز محرم قسمت میدم دست رد به سینه ام نزن. تو رو خدا کمکم کن. اگه رفتنی بود که بارها نمی گفت می خواد با هم باشیم. می دونم چون بریده اینارو میگه. ایمان دارم. می شناسمش. تو رو به این روزای عزیز قسمت میدم کمکم کن. تا آخر عمرم مدیونو کنیزتم اگه دست رد به سینه ام نزنی. می دونم همیشه یاورم بودی پس حالا هم کمکم کن و تنهام نذار. منتظر کمکتم. التماس می کنم کمک کن راضیش کنم. کمکم کن از نو بسازمش. کمکم کن نذارم عشقم داغون بشه. کمکم کن تا گرمای دلشو بازم بهش برگردونم اونم به کمک تو. یا حسین.... توکلم بعد از خدا به توه. نا امیدم نکن..........!!!!
این روزا حال و هوای عجیبی دارم ... از بی قراری هام واست گفته بودم. می دونی! دو دلی عجیبی سراسر وجودم و ذهنمو گرفته. این که نکنه اشتباه کنم و با تصمیم غلط زندگیمو خراب کنم. می ترسم که نکنه راهمو درست تشخیص نداده باشم و نشونه های خدارو وارونه معنا کنم. از 3 هفته پیش که تصمیم گرفتم بهش فرصت بدم آرامش عجیبی داشتم. انگار این همون راهیه که باید برم اما این اواخر یه حس عجیبی گریبانمو گرفته و دست از سرم بر نمیداره. می ترسم. شدیدا می ترسم. می ترسم نکنه از رو تنهایی یا ترحم یا خیال واهی و سراب یه عشق ناب دارم این راهو میرم .... می ترسم یه روز به خودم بیامو ببینم به خاطر آرزو و هوای عشق به یه بیابون بی آب و علف رسیدم .... می ترسم ... راستش نمی دونم چه قدر به حافظ یا ندای دل اعتقاد دارید اما این مدت تنها هادی من بودن. سعی کردم به حرف دلم گوش بدمو راهیو برم که حس می کردم درسته اما نگرانم که نکنه اشتباه کرده باشم. نکنه حرف دلمو با نیاز به پر کردن تنهاییم اشتباه گرفتم! نکنه اینی که می شنوم ندای قلبم نیست و من اشتباه گرفتمش .... می ترسم این احساسی که دارم حس می کنم راه رضای خدا و سعادت خودم نباشه و فقط یه سراب باشه که داره منو به یه راه بی فایده و بی فرجام می بره. این مدت خیلی به حافظ تفال زدم. خیلی تلاش کردم به دلم رجوع کنم ولی می ترسم. آخه تجربه ی وحشتناکی داشتم. هیچ کس نمی تونه خودشو جای من بذاره! هیچ کس نمی تونه درکم کنه وقتی عشقت بهت دروغ بگه و حمایتت نکنه چه طعمی داره.... حافظ بهم نوید خوب می داد دلمم می گفت همه چی خوبه اما وقتی یه کم عاقلانه فکر می کنم یا یه نفر می شینه منطقی پیشم حرف می زنه پاهام می لرزه. نکنه این کار منو بعد به رخم بکشه؟ نکنه اشتباه کنم؟ نکنه منو واقعا نخواد و اینا بهونه اند؟ یه جای کار می لنگه. وقتی یه حرفایی رو می شنوم یا یه چیزایی می فهمم، وقتی به خاطره های بد گذشته فکر می کنم دلم میگیره و می ترسم از اینکه آینده ام هم مثل گذشته ام تلخ بشه.
وقتی میشینم جدی و عاقلانه به مهرداد یا بهار فکر می کنم حس می کنم یه جای کار می لنگه. بیشتر از جانب بهار. یه حس عجیب دارم. درست این حسو زمانیکه فهمیدم باهام چیکار کردن هم داشتم. یه حس خیلی عجیب دارم. یه حال عجیب. از طرفی من بهارو قسم دادم تا دیگه نذاره اون اتفاق دوباره بیفته، از طرفی خدا رو واسطه کردم، از طرفی اس ام اس های اونو که می خونم یا باهاش حرف می زنم احساس نمی کنم دروغ بگه اما وقتی اونارو نمی خونم یه حس عجیب دارم. انگار داره دروغ میگه. نمی دونم چه طوری حسمو بگم. نمی دونم کسی هست که درکم کنه و این حسو تجربه کرده باشه؟ نمی دونم این حس به خاطر تجربه ی تلخ گذشته ام و یه بار ضربه خوردن از اعتماد به بهار و مهرداده یا اینکه واقعا یه چیزی هست و من نمی دونم!!! خیلی حالم بده از این وضعیت خسته ام. می فهمی چی دارم میگم؟ از یه طرف به خاطر اینکه خدا رو واسطه کردم و یه بار به خاطر خدا بخشیدمشون نمی تونم باور کنم که این قدر پست باشن که بازم بخوان باهام بازی کنن. هر کس جای من بود نفرینشون می کرد و زندگیشونو به باد می داد اما من نه تنها نفرین نکردم بلکه بخشیدمشون و همیشه هم واسه سعادتشون دعا می کنم. حالا نمی تونم باور کنم اونا بهم خیانت کنن!
نمی تونم باور کنم کسایی سر راه زندگیم اومده باشن که ازم تا این اندازه سو استفاده کنن و جواب اعتمادمو این جوری بدن! نمی دونم چیکار کنم. می ترسم. نمی دونم این حس تردید و ترس به خاطر تجربه ی تلخمه یا واقعا چیزی هست که من خبر ندارم. نکنه هنوزم بازیه؟! دوستم بهم می گفت نکنه این وفاداری و عشق تو رو بعدها به رخت بکشه؟ نکنه فکر کنه تو معطل دوست پسری؟؟؟؟ نکنه این جوری فکر کنه؟ نکنه نفهمه من چون دوسش دارم حاضرم پاش بمونم؟ نکنه نفهمه من لیاقتم حتی بیشتر از اونه اما چون خوشبختیش واسم مهمه می خوام با اون و کنار اون باشم؟ نکنه نفهمه دوسش دارم؟؟؟؟؟؟ خدایا چیکار کنم؟ تو رو قرآن کمکم کن. کم آوردم. نمی دونم چیکار کنم. راه درست رو نشونم بده و کمکم کن تا راه درست رو تشخیص بدم ..... کمکم کن!! دلم یه دنیا حرف داره اما نمی دونم چه جوری به زبون بیارمشون. نمی دونم. خدایا این تردید معنیش چیه؟ نکنه چیزیو می خوایی بهم بفهمونی اما من نمی فهمم؟ خدایا کمکم کن. یه جوری حالیم کن باید چیکار کنم. نکنه به خاطر محبت رقیب نسبت به اون سرد شدم؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن. التماست می کنم کمکم کن .....!!!
نمی دونم باید چیکار کنم. بی قراری امونمو بریده. یه دنیا شک و دودلی و "شاید" و "اگر" و "نکنه" تموم لحظه هامو پر کرده. واقعا درمونده شدم و نمی دونم باید چیکار کنم تا از این حالت بتونم در بیام. دلم نمی خواد این مسائل زندگی و کارمو تحت شعاع قرار بده. تو بهم بگو باید چیکار کنم، کجا برم یا چه طوری این بی قراری رو از بین ببرم!!!! وقتی یه زوج رو می بینم بیشتر این افکار میان سراغم. می ترسم از آینده و از تصمیمی که گرفتم که نکنه اشتباه باشه!!
این روزا اطرافیانم هم بیشتر بهم گیر میدن. منم که نمی تونم حرف بزنم و بگم چه مرگمه مجبورم هی تو خودم می ریزم. حس می کنم واقعا دل مرده و خسته شدم. دلم می خواد برم یه جایی که کسی منو نشناسه و هیچ غصه ای وجود نداشته باشه. دلم می خواد سبک بشم. یه جوری همه این تردید و ترس ها از دلم بره بیرون و جاشو به شادی بده. دلم می خواد از این خواب نا آروم بیدار بشم اما چاره ای جز موندن و ساختن ندارم. هر 1 روزی که به 29 ام نزدیک تر میشم بی قراریم یه عالمه بیشتر میشه. نمی دونم چه اتفاقی واسم افتاده یا به کجا دارم میرم. حالم اصلا خوب نیست. نمی تونم بیشتر از این نقاب داشته باشم و زورکی بخندم. خسته ام. خدایا کمکم کن. نذار پیش بنده هات بی آبرو بشم. خواهش می کنم کمکم کن!!!!!!! دلم می خواد برم یه جا تنهای تنها بشینم و به آدما نگاه کنم. از بی انگیزه بودن، تنها بودن، ساکت بودن، مهربون بودن و همیشه هوای همه رو داشتن خسته ام. منم آدمم! منم خسته ام! منم می خوام زندگی کنم!
وقتی دلت تنگ میشه، آروم از پشت صندلیت پامیشی و میری طرف پنجره. بیرون به مردم، درختا، بچه ها، زندگی که تو رگهای دنیا جریان داره نگاه می کنی! یاد گذشته می افتی و قصر شنی قشنگی که از آرزوهات ساخته بودی.... قصری که آرزو داشتی به واقعیت تبدیل بشه اما عزیزترین کسی که تو زندگی داری اونو خراب می کنه!! چی کار می تونی بکنی؟ می تونی مواخذه اش کنی یا بهش ایراد بگیری یا سرش داد بزنی تا آروم بشی؟؟؟؟؟ نمی تونی چون خیلی واست عزیزه. تو خودت میریزی و با دیدن زندگی تو رگ های عالم اشک تو چشمات جمع میشه. دلت می خواد بخشی از این شادی رو داشته باشی. می خوای دنیا به عقب برگرده تا همه چیز رو از نو بسازی. احساس عجیبی داری! نمی تونی ازش دل بکنی حتی با اینکه بدترین کار دنیا رو باهات کرده.... دروغ گفته.... بهونه اش مهم نیست. مهم اینه که نباید دروغ می گفته اما دروغ گفته.... تموم ذهنت از این یک کلمه پر شده. به چیزی جز این نمی تونی فکر کنی. ماه ها با اینکه خودشم می گفت ناراحته از اینکه بهت دروغ گفته و پیشت خراب شده این غم رو توی دلت نگه داشتی. نمی دونستی چته اما همیشه ناراحت و دلگیر و عصبی بودی. از کوچک ترین چیزها عصبانی می شدی و باز حس می کردی "نکنه دوباره دروغ گفته؟؟؟" یا "نکنه بازم از صداقتم سواستفاده کنه؟؟؟" خیلی دلت می خواد ببخشیش اما هر کاری می کنی نمیشه. هر روز بحث و جدال و حرف و گلایه!! تمومی هم نداره. کم کم اونم می بره. دیگه نمی تونه رفتارت رو تحمل کنه. دیگه نمی تونه مثل سابق دوست داشته باشه و دعواها بالا می گیره. اون می دونه که تو نیاز به مرحم داری اما چندان تلاشی واسه اثبات خودش نمی کنه. میگه تو که دوسش نداری پس چرا تلاش کنه؟؟؟؟؟
کم کم فاصله ها بیشتر و بیشتر میشن تا می رسن به دو تا دنیا. دو تا دنیا که دیگه راهی به هم ندارن. دو تا دنیا که تنها راه پیش روشون جدا شدنه. با همه ی وجود دوسش داری ولی دیگه خسته ای و نمی خوای باشه.... چیکار می کنی؟؟؟؟ مثل من رهاش می کنی یا ادامه میدی و از نو می سازی؟ من رهاش کردم. بریدم. روز آخر بهش گفتم خدا به همرات و خداحافظ!!!!! الان ۹ ماهه دارم می سوزم اما نتونستم فراموشش کنم. نمی دونم اون تونسته یا نه اما من نتونستم. شنیدم آخر این ماه میاد. اگه هنوز یادمه حتما بهم سر می زنه. می دونم یادمه. حسم میگه!! منتظرشم. دو سه هفته قبل بدجور بریدم. زدم زیر گریه و سنگامو با خدا وا کندم. کلی گلایه و گریه و دعوا و زار زدن!! آخرش تونستم تصمیممو بگیرم. تونستم تصمیم بگیرم که ببخشمش!! باورتون نمیشه از وقتی تصمیم گرفتم دوباره بهش فرصت بدم چه آرامش عجیبی دارم. نمی دونم این از توهماته منه یا این واقعا تصمیم درستیه!! اما منو آروم کرده. نمی دونم حسمو چه طوری بیان کنم. احساس می کنم آروم شدم.... احساس می کنم تونستم راه درستمو پیدا کنم. می خوام بهش فرصت بدم. اگه منو می خواد و لایق باشه و سرنوشتمون با هم باشه بر می گرده. جبران می کنه و خودشو لیاقتشو به من و خونوادم ثابت می کنه. آخه پیش خونوادم هم خراب شده!! اگه تونست همونیه که می خوام. دوسش دارمو عاشقشم. اما اگه نتونست دیگه واسه من تموم میشه. با اینکه دوسش دارم اما می تونم فراموشش کنم. چون دیگه می فهمم نمی تونم باهاش باشم. چون دیگه نمی خواد با هم باشیم و تلاش من و صبرم بی فایده است. اون وقت دیگه خیالم راحت راحت میشه که واسه عشقم کم نذاشتم. دیگه خیالم راحت میشه. شاید اون وقت بتونم فراموشش کنم. شاید بتونم فراموش کنم اشتباهاتمو و شاید بتونم بذارمش کنار و به زندگیم بچسبم!!! اون وقت آروم میشم..... آروم آروم..... شاید بشکنم و از اینکه ۴ سال به کسی دل بستم که ساده ازم گذشت ناراحت بشم اما خیالم راحت میشه.... راحت می برم.... اما از طرفی هم اگه فرصتی واسه ساختن دوباره باشه بهش میدم. شایدم شد. این روزا کارم شده فکر کردن به روزای خوب گذشته، خاطراتمون، دعواهامون، و این سوال که وقتی بهش میگم دوباره می خوام بهش فرصت بدم چه جوابی میده....... نمی دونم چی میشه. اما امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره. امیدوارم عشقم لایق باشه و سرافرازم کنه.
خدایا خودمو به تو سپردم. مراقبم باش............ خدایا دوست دارم. قلبمو نشکن و نذار ازت ناامید بشم...
عجب صبری خدا دارد ...
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم ز مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بر روی یکدیگر ویرانه می کردم ....
عجب صبری خدا دارد ...
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را آن دم،
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را، واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد...
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود نشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد...!!!!
اونی که نگاهش مثل یه دنیا پاکی و صداقت بهم امید و اطمینان خاطر می ده!! اون که با دستاش دستای سردمو می گیره و گرمشون می کنه! اون که وقتی با شیطنت منو مست مهربونیش کرده آهسته لبهای نازش انگشتامو می بوسه! وقتی از این کارش خنده رو لبهام می شینه با محبت نگام می کنه و میگه "دوست دارم"
عشق به زیبایی دریاهاست. عشق به زیبایی صحراها و به عظمت دنیاست. عشق به مرموزی آفرینش خداست. عشق به نجابت پاک ترین فرستاده های خداست. کاش هرگز عشق در دنیا نمیره. کاش هرگز عشق توی قلبم نمیره. کاش عشقم بزرگ و بزرگتر بشه و مثل آغوش عزیزترینم منو تو آغوشش بگیره. کاش هرگز ازم جدا نشه و دستامو تنها نذاره. عشق من پاک و آرومه. آرامش بخشه. مثل لالایی که مادرا واسه آروم کردن بچه های کوچیکشون تو گوششون زمزمه می کنن
عشق تو چشمای مادریه که داره برداشتن اولین قدمای بچه نو نهالشو نگاه می کنه
عشق تو چشمای جوونیه که با تموم وجودش عشقشو تو قلبش حبس کرده و هر روز برای دیدن عزیز دلش میره و تو مسیر اون می ایسته
عشق تو دستاییه که وقتی معشوقه داره می افته بازوهاشو می گیرن تا زمین نخوره
عشق تو قلبیه که با دیدن عزیزترینش به شماره می افته و با سرکشی خودشو به دیوار سینه می کوبه
عشق تو صورتیه که با دیدن عزیزش ناخواسته لبخند قشنگ و صادقانه ای روش نقش می بنده و غرور عاشق سینه چاک رو به باد میده
عشق تو اون خیره شدن و از خود بیخود شدنیه که عاشق با دیدن عزیزش دچارش میشه و وقتی به خودش میاد یه مرتبه نگاهشو از اون می گیره و یه طرف دیگه رو می بینه
عشق یعنی دلت تنگش باشه حتی اگه سالها و ماهها از هم دور باشید و همدیگه رو نبینید
عشق یعنی دلت واسش داد بزنه و نگاهت خیره به جاده ای باشه که میره
عشق یعنی خطاهاش رو به چشم نبینی و به راحتی ببخشیش
عشق یعنی وقتی از رفتن میگه تموم تنت بلرزه و با عمق وجودت آرزو کنی که دروغ باشه
عشق یعنی بی پیرایه اشکاتو بدرقه ی راهش کنیو همیشه دعاش کنی تا سالمو خوشحالو خوشبخت باشه....
یعنی بی تاب و عاشق و صبور باشی و بمونی ....
عشق من دوست دارم. همیشه. هرگز فراموشت نمی کنم. هر جای این دنیا که باشی و با هر کس که باشی
دلم یه دنیا برات تنگ شده همه کسم!! واسم دعا کن
عشقم رفت و تنهام گذاشت اما فرزانه هنوز هست. زندگیش عوض شده!! خیلی خوب شده. مخصوصا از وقتی سنگ "شانس" بهش دادم. می دونید قضیه اش چیه؟ از اولین باری که دیدمش سعی کردم روحیه ی داغون و خرابشو از نو بسازم و به زندگی برش گردونم آخه دیگه زندگی نمی کرد فقط داشت نفس می کشید. از اون به بعد سعی کردم به زندگی برش گردونم. با انواع ترفندا. تا حدی هم تونستم روش اثر بذارم. دیگه حرفامو باور داشت و بهم اعتماد کرده بود.
یه روز کلی سنگ خوشگل رنگی از بازار برای توی گلدون خریدم. اومده بود خونمون. یکی از سنگا آبی رنگ بود. خیلی دوسش داشتم. گذاشته بودمش تو جیبم و بهش می گفتم سنگ شانس. (به تلقین اعتقاد دارم
) گذاشته بودمش روی میز آرایشم. دیدش! گفت پردیس من این سنگ رو می خوام!
با اینکه دوسش داشتم اما دلم نیومد بهش بگم نه. گفتم برش دار. من بازم از این سنگا دارم. ازم گرفتش و با خودش بردش. باورتون میشه از فرداش زندگیش از این رو به اون رو شد! یه مرتبه یه عالم خبر خوش و اتفاقای قشنگ واسش افتاد. خیلی خوشحالممممممممممممممممممممم که وجودم تو زندگیش موثر بوده. خیلی خوشحالم که جلوی خدام سرافکنده نیستم. خیلی خوشحالم!!!
بعد از سالها گره های کور زندگی و تنهاییش دارن باز میشن. کسی هم که دوسش داشت این یکی دو روزه بعد از ۶-۷ سال دید!
فکر می کنم اینا همه اش به خاطر تلقینه. چون دوسم داره و به حرفام اعتماد داره داره تلاش می کنه تا به حرفام گوش بده و خودشو از نو بسازه. یه لحظه به خودم گفتم خدا به واسطه ی من به اون زندگی دوباره داد پس چرا واسه خودم کاری نمی کنم؟ چرا زندگیمو از نو نمی سازم؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
می خوام از نو بسازم. از نو شروع کنم و از نو بخندم. می خوام همون دختر شاد و شنگول و مهربون و صبور سابق بشم. همون که هر کس می دیدش اعتراف می کرد که دریای انرژی مثبت و شادیه!!! همون که دیگران حتی با یه لحظه حرف زدن باهاش احساس آرامش می کردن! همون که خودش حالا آرامش نداره و دلتنگه عشق رفته و مهربونشه. با اینکه عشقش بد کرد و بهش دروغ گفت اما هنوز دلتنگشه و عاشق.
می خوام همون پردیس سابق باشم که حتی در بدترین شرایط آروم بودم و به اطرافیانم آرامش می دادم. البته تو این ۲-۳ ماه که اومدم سر کار خیلی بهتر شدم. خدارو شکر محیط کارم و مخصوصا همکارم خیلی ماهن! خیلی واسه بهتر شدن بهم کمک کردن بدون اینکه حتی بدونن دارن کمکم می کنن!!
خدایا شکرت!!!!!!!!!!!! به خاطر همه چیز!!!!!!!!!!!!!!
خیلی دوست دارم و عاشقانه می پرستمت. تنها نذار این دختر کوچولوی کم طاقت و تنهاتو ![]()